روزگار تلخ و شیرین من در غربت

خاطرات روزانه من

سلام دوستان گرامی خواهش میکنم بنده رو نزنید میدونم کلی تاخیر دارم اما کلی ماجراهای بد و خوب برام اتفاق افتاد اول این که دوماه ایران بودیم کلی خوش گذشت و اتفاقات مهم افتاد از جمله عروسی خواهر زاده م بعدش او مدیم اینجا دخترم از دوچرخه افتاد و انگشتا ش آسیب دید کلی بیمارستان بازی و اینا بعدش هی پشت هم مریضی و بد بیاری خودم هم چون مشکل کم کاری تیروئید دارم مشکل ی ب و س ت و بعدش هم گرفتار(ه م ورئ ي د)شدمجوری که اصلا نمیتونستم بشینم  دکتر و عمل... ولی از این هفته سعی میکنم در خدمتتون باشم 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 1:50 توسط المیرا |

وای وای خبر دارم بدجوری خبرهای ناببببببببببببببببب مادر شوهر جان زنگ زدند و رسما به غلط کردن افتادند کلی ازم به خاطر رفتارهای گذشته ش و عذر خوایی کرد بعد هم رسما دعوت فرمودند که بریم خونه ش و خبر های توپ دیگه ...داریم میریم ایران :د ولی سعی میکنم تا قبل از رفتن یه آپ توپ کنم 

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت 23:35 توسط المیرا |

بابا و مامان سراسیمه درو باز کردند خودمو با وحشت پرت کردم داخل مامان دخترمو از بغلم گرفت لازم به توضیح نبود مثل روز روشن بود چی شده بابا برام یه لیوان آب آورد دستم به شدت میلرزید و قادر نبودم لیوان آبو دستم بگیرم بابام جلوم زانو زده بود دستامو میبوسید و سعی میکرد ابو آروم آروم بهم بده با صدایی که بیشتر شبیهه صدای مرده ها بود خودم هم ترسیده بودم از تن صدام شروع کردم جریانو تعریف کردن هنوز ۱۰ دقیقه از ماجرا نگذشته بود که صدای فرشاد از طبقه بالا که سرشو تو حیاط بابا اینا کرده بود میومد یه داد و بیدادی راه انداخته بود المیرا میکشمت طلاقت میدم پدرتو در میارم منو مامان وحشتزده از پنجره حال میدیدمش نمیدونم کی از اون زیر بهش آجر میداد و اونم پرت میداد تو حیاط مامانم به بابام گفت بلند شو جوابشو بده بابام با آرامش خاصی که فقط منحصر به  خودش بود گفت من مگه مثل این لاتم و بی شخصیت که برم دهن به دهنش بزارم !!! مامانم دیگه طاقت نیاورد و یه دفعه دوید  وسط حیاط و داد زد آفرین  آفرین خوب جواب زحمت ها ی هممونو دادی باریکلا پسر خوب به مامانت باید تبریک گفت واسه داشتن همچین پسری !!! و اومد تو ....من یه  دفعه انگار که آتیشم زده باشند پریدم وسط حیاط مثل خودش و خانواده ش دریده شده بودم و بی حیا چنان داد هایی  میزدم و چنان فحشایی میدادم که تو حالت عادی اگر میشنیدم قطعا  آب میشدم از خجالت !!!دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم همینطور به صورت رگباری و فریاد ادامه میدادم دیگه مثل خودشون شده بودم هر چقدر سکوت کرده بودم بس بود مامان و بابا بهت زده نگام میکردند و انگار داشتند یه فرد غریبه رو میدیدند خود فرشاد هم ساکت شده بود هیچ کدومشون اون حالتی منو ندیده بودند یه آن مامانم نمیدونم از دیدن قیافه م که شبیه دیوونه ها شده بود ترسید یا ترس از آبرو ریزی بیشتر تو همسایه ها دوید و جلو دهنمو گرفت و با زور به سمت داخل خونه کشوند هر چقدر تلاش میکرد نمیتونست از پسم بر بیاد که بابا سریع اومد بغلم کرد و منم با مشت تو سینه ش میکوبیدم میگفتم بذار جوابشو بدم یه آن از بغل بابا خودمو بیرون انداختم و سمت در کوچه دیدم که بابا جلوتر از من دوید درو قفل کرد حالت هیستریک بهم دست بود همش داد میزدم و فحش میدادم که بابا یکی محکم زد تو گوشم و اون داد و فریاد تبدیل به حق حق گریه شد ....
تا صبح چطوری به هر سه تامون گذشت یادم نیست فقط میدونم مامان نزاشت من به دخترم شیر بدم گفت این شر از سم هم برای این بچه بدتره بابا رفت واسه ش شیر خشک گرفت ....صبح زود بابام صدام زد تو دفتر کارش اینقدر سیگار کشیده بود که از پشت  دودخاکستری  سیگار به زور میدیدمش   گلوم شروع به سوزش کرد تازه یادم افتاد حنجره ام به خاطر فریاد های دیشب کز کز میکنه و میسوزه هر دو تامون شبیه مرده های متحرک شده بودیم بابام گفت : المیرا می خوای  چیکار کنی ؟؟؟ به نظرت این زندگی ارزش ادامه دادن داره ؟؟؟ اجازه نداد حرفی بزنم و خودش ادامه داد تا الان سکوت کردم و گذاشتم خودت تصمیم بگیری ولی از الان میخوام فقط ساکت باشی و بشینی کنار و مثل وکیل و موکل باهم رفتار کنیم !!!(خوب بابام وکیل بود و کسی از اون بهتر نمیتونست فرشاد و خانواده شو سر جاش بشونه ) واسه همینم گفتم بیای تو دفترم نمیخوام از این به بعد حرف هیچ کس حتی مادرت هم روت تاثیر بزاره فهمیدی ؟؟با سر تائید کردم ...
پی نوشت مهم :پست قبلی رومیبرم تو ثبت موقت من تقریبا به ۲۰۰ نفر رمز دادم بعد اون پست ۲۶ نفر نظر داده بودند که ۱۰ تاشون هم در خواست رمز بود من میخوام از این به بعد عکس خانواده خودم و بچه هامو خونه م و خیلی عکسای قدیمی دیگه رو بزارم پس فقط  به همون هایی که واسه من ارزش قائل بودند و نظر دادند رمز میدم !!!پس امیدوارم گلگی نباشه !!!

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 16:42 توسط المیرا |


آخرين مطالب
» بلاخره اومدم
» خبر خبر
» ادامه ماجرا
» خواندن ادامه داستان برای کسانی که قلب ضعیف و ضعف اعصاب دارند توصیه نمیشود
» خواندن ادامه داستان برای کسانی که قلب ضعیف و ضعف اعصاب دارند توصیه نمیشود
» آغاز بدبختیهای مجدد من
» شروعی دوباره
» حس شیرین مادر شدن
»  به دنیا اومدن دخترم
» ادامه ماجرای بارداری

 Design By : Pichak